
امروز اتفاقاتی برام افتاد که اصلا قصدش رو نداشتم درگیرشون بشم... باورم نمی شه که این بار بر خلاف ناراحتی های همیشگی م و خودخوری های دائمی م خدا من رو تو این مسیر مدیریت کرد...بله، خدا...دست خدا بعد از دو سه سال من رو تو مسیر کارگاه سفال گذاشت تا دست هام دوباره نرمی خاک و گل و آب رو حس کنند... امروز مراسم تجلیل از استاد مهری بود...توی دلم افتاده بود که حتما برم، و رفتم...فکر می کردم مراسم توی سالنی چیزی باشه اما وقتی دیدم چراغ های کارگاه روشن ه و وقتی در رو باز کردم و جلو رفتم و استاد مهری رو که ...
ادامه مطلب
دلم طوفانی ه...شاید هم ابری نمی دونم... دلم گرفته... دوست داشتم می رفتم پیش رفیق کتابی م و باهاش حرف می زدم... بهش می گفتم دلم گرفته...از ناراحتی م از گرفتگی م از حرفهای امروز بابا که تا جیگرم رو سوزوند.. اما رفیق م از زنحموره خوشش نمیاد... خلقم تنگ می شه وقتی دل گرفته ام و رفیق م دیگه تحمل م رو نداره...تا بهش بپرم غمگین میشه و برای حفظ غم روزها روزه سکوت می گیره... تصمیم گرفتم همیشه بهش لبخند بزنم وقتی نمی خواد اون طور هستم من رو بپذیره منم اصرار نمی کنم خودم باشم دوست ندارم دلی ازم بشکنه وقتی ...
ادامه مطلب