
کلا مردم برعکس شدن... بی توجهی که می بینن به صرافت می افتن...آخه چرا... چرا عاشق توجه بعد از مخاطب بی احترامی و بی توجهی شدنی م... قدر چیزی که هست رو نمی دونیم... یعنی اونقدرراحت محبت آدم ها عادی میشه که نمی تونیم ببینیم...مثل صبح وقتی خورشید طلوع می کنه ...xa0...
ادامه مطلب
چه دردی پیچیده توی بدنم... همه ی پیچ و مهره های تار و پود م انگار باز شده :) دیگه حوصله هیچ کسی رو ندارم... دوست دارم بخوابم... دوست داشتم دانه ای بودم و زیر خاک می خوابیدم... صدای گله ای از دور دست که به آرامی از من گذر می کنند... سرمای خاک و گرمی آغوشش و رخوت خلأ و عالم مطلقا سکوت... انگار که چشمهام گرم شدن... xa0...
ادامه مطلب
خوشحالم اینجا رو ساختم... وقتی با خودم حرف می زنم حالم خوب می شه مثل وقتی که می نویسم... از وقتی یادم میاد با خودم حرف می زدم... خودم رو صدا می کردم متقاعدم می کردم دعوام می کردم دلداری م می دادم... آهو جان ناراحت نباش... آهو واقعا ازت انتظار نداشتم... آهو غصه نخور خدا باهاته منم هستم... آهو جان هول نشو آهو چته... هنوزم این عادتم رو ترک نکردم... توی خونه راه می رم و دو شخصیتی می شم بی اون که اون لحظه حواسم باشه با خودم دیالوگ می کنم :)...
ادامه مطلب