
دیگه مفهوم خیلی چیزها برام رنگ باخته...گاهی گیج میشم از خودم......
ادامه مطلب
ی حالی ام... دلم ی طوری ه... از تو تب دارم انگار... کولر روشن کردم اما لرز کردم...خاموشش کنم، گرمم میشه... چم ه... اونقدر داد میزد سرم که از ترس خودم روکشیدم عقب... دیدم پشتم خورد به ی در بسته سفید... اون هم اومد جلوتر...با تمام قوا، داد می کشید... دستش رو برد بالا...از خواب پریدم... عین چی می لرزیدم... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa04:28xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
دو سه هفته پیش تصمیم گرفتم کاری رو انجام بدم...می خواستم وصیت نامه بنویسم... فکر نمی کردم انقدر کار سختی باشه...قلم که دست می گیرم برای نوشتن، حرف زدنم یادم می ره ادبیاتم قفل میشه..بنظرم طبیعی ه...چون من با ادبیات و زبان پس از مرگ بیگانه م...نمی تونم بعنوان یک مرده و در مقام یک متوفی بنویسم... واقعا نمی تونم... اونجا بود که فهمیدم حیات توی زبان چقدر مهم ه... خوابم نمی بره...فردا باید هشت سرکار باشم......
ادامه مطلب