
xa0فکری شده بودم که دچار اوهام شدم...تمام برگ ها و گزارش ها و تحلیل ها و دستورجلسات رو بالا پایین کردم...بایگانی رو دیدمکتاب های کتابخونهو ورق های خاک گرفته ی کشوهای پشتی...تشخیص مرز بین واقعیت و خیال یا وهم و واقعیت داره کم کم ذهنم رو خسته می کنه...دوست ندارم باور کنم یک چیزهایی رو...آزارم نده س...امشب خیلی خسته ام......
ادامه مطلب
از نگاههاش خوشم نمیاد... کاش نگاه هم حریم و حصار داشت.... xa0...
ادامه مطلب
بی حال شدم... داره کم کم بهم فشار میاد... دوست دارم ی چیزی بخورم... چرا زمان نمی گذره... +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa019:35xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
ی زمانی...یعنی چند سال پیش شاید تا دو سال پیش از وبلاگ خونی لذت عجیبی میبردم... گاهی حتی وبلاگهایی که دوسه سال خواننده ساکت و خاموش بودم... با خیلی از دوستان مجازی هم در همین بلاگستان آشنا شدم... اما حالا هرزگاهی که میرم سری به وبلاگهای قدیمی میزنم قلبم فشرده می شه.. زجر میکشم و دلم برای همین جا تنگ...
ادامه مطلب
مغزم درد میکنه... به لکنت افتاده انگار... نمیخوام بخوابم... میدونم که بخوابم جام رو خیس کردم... امشب از اون شب هاست... س زنگ زد و آب پاکی رو ریخت رو دستهام... چیزی نگفتم گفت چیکار کنم.... گفتم خدا بزرگه... خوابم میاد خوابم میاد خوا..... +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa00:47xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
فردا قراره نتیجه جلسه هیأت تحریریه روز چهارشنبه راجع به مقاله م رو بهم بدن... و دیگه تمام... داور ناظر هم بدون لحاظ نظر داور سوم تأیید کرده بود... سه داور مثبت یکی منفی و فردا ... ازین لحظات اضطراب آور کم نداشتم توی زندگی م... لحطاتی که در چندثانیه با مخابره یک خبر مسیرهایی ازم تغییر کردند لحظاتی که ازشون بیزارم... مضطربم میکنند.. +xa0نوشته شده در xa0شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa00:53xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
ساده ست...ساده اتفاق افتاد...ساده شروع شد و ساده پیش رفت...اما مطمئنم این همه سادگی تا آخر عمرم تاثیرش رو خواهد گذاشت... عجیب نقشه مسیری شد مسیر زندگی م... چشم های م.ق ی قدرت عجیبی دارن...وقتی از پشت توی آینه جلو رو نگاه کردم و چشمهاش رو دیدم که رو به مسیر جلو بود...ی چیزی درونم شکست ، بغض گلویم رو گرفت و چشم هام پر و خالی شدند... شیشه رو کشیدم پایین، هوای تازه می خواستم... فقط می تونم بگم این چشم ها حزن زندگی رو توشون داشتند...حزن زندگی بقول خودش پوچ و پوک... انگار من فقط حسشون کردم...حس اون چش...
ادامه مطلب
از ی چیزایی واهمه دارم...بیش تر از همه از توی جمع بودن مخصوصا جمع ی که نشناسم... این هفته ، همون زمانی ه که قصد کرده بودم قبل از تولد امسالم اون کار رو انجام بدم...خدا رو.کنارم حس می کنم... امروز ع اول صبح برام کلوچه آورد، آقای ک هم نون و پنیر و گردو گوجه و خیار آورد و گفت هیئتی ه تا بیات نشده بخورید و خوردم...گرسنه م بود... داشتم فکر میکردم که چه خوبه وقتی آدم ها باهم مهربونند، محبتشون دائر مدار سوئ استفاده نباشه...بخاطر قشنگی خود مهر ورزیدن باشه...انسانیت به خرج دادن، نه نفع شخصی... این هفته ف...
ادامه مطلب