در ستایش زنجموره....

متن مرتبط با «538» در سایت در ستایش زنجموره.... نوشته شده است

53

  • نیلوبلاگ

    خانم باجی مرد... ساعت 6 صبح امروز... جالبه تنها چیزی که ازش تو ذهنم میاد صورت خنده روش ه... شاید زیاد ما رو دوست نداشت اما هروقت دیدمش خنده رو بود... خدا رحمتش کنه قسمت این بود اول پسر بزرگش بمیره جیگرش بسوزه و سه ماه بعد خودش ... زن رنج کشیده ای بود... بعضی ها آفریده میشند که فرع باشند .. خانم باجی یک هوو به دنیا اومد و یک هوو از دنیا رفت..xa0 xa0چهره خنده روش از جلوی چشمهام محو نمی شه... چقدر ی لحظه احساس تنهایی کردم......

    ادامه مطلب
  • 5

  • نیلوبلاگ

    خونه، تنهام... نمی دونم شاید هم تنهایی ه که پر شده توی خونه... امروز داشتم به مردنم فکر می کردم... به آدم هایی که فرصت خداحافظی با عزیزانشون رو نداشتن... پدرم،مادرم،برادرم،خواهرم،رفیقم،عشقم،دوستم،همسایه م،همکارم من دیگه فردا وقت رفتنم ه ، دیگه نمی بینمتون خداحافظ.... نمی دونم خوب ه یا تلخ که آدم این فرصت رو داشته باشه... اما فکر کن حتی خداحافظی با خودم...کتاب هام...روح پراگ، هرابال، بورخس، حافظ،خیام ، نیما و شاملو و سهراب ...آره این حق من ه... به مامان گفتم فردا نمیام خونه حاج خانوم و ناراحت شد ...

    ادامه مطلب