در ستایش زنجموره....

متن مرتبط با «69» در سایت در ستایش زنجموره.... نوشته شده است

2269

  • نیلوبلاگ

    شمعدونی هام دیروز با به شکوفه و گل نشستن، خوشحالم کردند...و جوونه ی بخشی از سبزی هام...این روزها ، روزهای قشنگی نبود و حتی شاید بشه گفت نیست...روزهای خستگیxa0روزهای خاکستری...صبح ه زود کار...و عصر تن ه خسته ی سنگین ه پر از نگرانی...انسان در بستر چالش های طبیعت...هی فوران و افت و خیزxa0دائم مبارزهمبارزه برای رفتن برای هرروز بیشتر رفتن...و انتها...انتها، چی ه واقعا...گاهی به د... فکر می کنمو اینکه چرا دوبار خودکشی کرد و تا اعماق نیستی رفت و برگشت......

    ادامه مطلب
  • 2169

  • نیلوبلاگ

    توی محوطه ی محل کار جدیدم یک درخت کاج خیلی خیلی بزرگ زندگی میکنه که با اون شاخه های طنازش واقعا که حرفی برای گفتن نمیذاره...بخصوص صبح های زود و ابری که بال و پرش کمی به مه آغشته میشه متحیرم می کنه......

    ادامه مطلب
  • 469

  • نیلوبلاگ

    انگار با پتک زده باشند به سرم... دستام میلرزه و تپش قلبم شدیدتر شده... تکان دهنده بود برام... اما انگار لازم بود.... لازم بود... لازم بود...لازم بود برای اینکه بخودم بیام... انگار خدایی بود... انگار خدا بالاخره دلش به حالم به درد اومد ... واقعا استنباطم ازین جریان همین ه... تو حال خودم نیستم... انگا...

    ادامه مطلب
  • 46

  • نیلوبلاگ

    کلاس اخیر ، محزونم کرد...نه این که کلاس خوبی نبود نه اتفاقا عالی هم بود اما من حس خوبی ندارم...تو ذهنم مقایسه میاره...من هنوز از بابت تایج نهایی و نقطه ای که هستم ناراحتم...با این که مدت زیادی ازش گذشته... خدایا چرا بهتر رو برام نخواستی... نمی دونم شاید مسیر و هسته ای توی این تقدیرباشه که توی گزینه های بهتر نبود... من هیاهو و بر و بیا و سختگیری و جدیت رو توی تحصیل می خواستم...می خواستم واقعا آکادمیک باشم دنبال وزن نامی ش نبودم... نمی دونم... می دونم فقط که چیننده این مسیر ، چیزی رو دیده که شاید ...

    ادامه مطلب
  • 19

  • نیلوبلاگ

    امروز اتفاقاتی برام افتاد که اصلا قصدش رو نداشتم درگیرشون بشم... باورم نمی شه که این بار بر خلاف ناراحتی های همیشگی م و خودخوری های دائمی م خدا من رو تو این مسیر مدیریت کرد...بله، خدا...دست خدا بعد از دو سه سال من رو تو مسیر کارگاه سفال گذاشت تا دست هام دوباره نرمی خاک و گل و آب رو حس کنند... امروز مراسم تجلیل از استاد مهری بود...توی دلم افتاده بود که حتما برم، و رفتم...فکر می کردم مراسم توی سالنی چیزی باشه اما وقتی دیدم چراغ های کارگاه روشن ه و وقتی در رو باز کردم و جلو رفتم و استاد مهری رو که ...

    ادامه مطلب
  • 26

  • نیلوبلاگ

    این درد لعنتی ول کن نیست...از وسط خواب بلندم کرد چه قدرتی داره... مجبور شدم دوباره قرص بخورم... بیرون صدای کامیون میاد انگار گودبرداری می کنن ی تابلو برداشتن زدن از همسایگان محترم عذرخواهی می کنیم ... آخه برادر من این که برای برهم زدن آرامش نیمه شبانه مردم کافی نیست این تابلوها بیش تر اذیتم می کنه.. امروز ده تا سوال برای موضوع رساله رو کاغذ آوردم ، اما رو عنوان بندی موضوع موندم... باید ی کاری ش کرد.. چقدر رنگ شال ه قشنگه...دوسش داشتم :) عصری دیدم ن عکسی گذاشته بود توی تلگرام دامن کوتاه و پا روی ...

    ادامه مطلب
  • 6

  • نیلوبلاگ

    رفاقت ، اهلش رو می طلبه... داشتم به این فکر می کردم... یاد اون آیه قرآن افتادم، تردوا اماناتها الی اهلها رفاقت هم بی شباهت به یک امانت نیست دست اهلش نیفته، درد هایی رخ می ده که از صدتا دمل چرکین هم چرکین ترند... حافظ راست می گفت... نه هرکه چهره بیفروخت، دلبری داند... نه هر که اینه سازد سکندری داند... نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاهدار ی و آیین و سروری داند ... مانا هم راست می گفت با مرد جماعت نمی شه رفاقت کرد ، چون یا می خوان تصاحب ت کنن یا رهات... خودشم میگفت، که ه.خودخواهه و هم خدا رو ...

    ادامه مطلب