
کلاس اخیر ، محزونم کرد...نه این که کلاس خوبی نبود نه اتفاقا عالی هم بود اما من حس خوبی ندارم...تو ذهنم مقایسه میاره...من هنوز از بابت تایج نهایی و نقطه ای که هستم ناراحتم...با این که مدت زیادی ازش گذشته... خدایا چرا بهتر رو برام نخواستی... نمی دونم شاید مسیر و هسته ای توی این تقدیرباشه که توی گزینه های بهتر نبود... من هیاهو و بر و بیا و سختگیری و جدیت رو توی تحصیل می خواستم...می خواستم واقعا آکادمیک باشم دنبال وزن نامی ش نبودم... نمی دونم... می دونم فقط که چیننده این مسیر ، چیزی رو دیده که شاید ...
ادامه مطلب
به م اصلا حس خوبی ندارم.... چقدر انرژی منفی داشت...رسما تو چشم هام نگاه کرد و گفت شما زیبایی های زیادی دارید...اگه دوستان دیگه سر نرسیده بودن نمی دونستم باید چیکار کنم... ی طوری ه...رفتارش از حد توان تحمل من زیادی خارج ه... جالبه که اشخاص اطرافم اکثرا م هستند امیدوارم بعدها یادم بمونه کدوم م ، همون م ای بود که ازش نوشتم البته اگر برگشتی در بازخوانی در کار باشه... :) xa0...
ادامه مطلب
بعضی آدم ها حروم کردن سرمایه زمانی ن... داشتم فکر می کردم که... ولش کن...بگذریم......
ادامه مطلب
من ی دانشجوی مرده ام... و بعدش یک آدم مرده یک زن مرده... لطفا من رو مرده محسوب کنید... کاش می شد این حرف رو ف ریاد بزنم... xa0...
ادامه مطلب
از ابراز احساسات سوزناک الف دیگه حالم بهم می خوره... بابا من اهل روابط عاطفی نیستم... دست از سرم بردارید دیگه... xa0 اومدنی خونه داشتم به زخم های رفاقت فکر می کردم... موندنی ن... نارفیق خدا تو مسیر هیچ کسی قرار نده...آ مین......
ادامه مطلب
دلم سفر می خواد... سفر زمینی... تو دل شب ... دلم می خواد به جاده بزنم... نزدیک شدن به سی سالگی جسور م کرده... 45 روز از پاییز گذشت...چه زود گذشت...دلم بارون می خواد ... دلم سفر می خواد سفر از خودم به دوردست های خودم... دیروز م.ق بهم گفت تو از معدود آدم ها یی هستی که من xa0در تمام عمرم خواهم شناخت...xa0 حرفش به دلم نشست چون از عمق دل برآمده بود... م ق آدم خوبی ه... رفیق خوب ی ه... :) داره بارون می باره :) ترکیب بارون و.کانال کولرتو دنیای تنهایی ها و پر از سکوت من، همیشه بهترین نوای دنیا بوده... ب...
ادامه مطلب
خانم باجی مرد... ساعت 6 صبح امروز... جالبه تنها چیزی که ازش تو ذهنم میاد صورت خنده روش ه... شاید زیاد ما رو دوست نداشت اما هروقت دیدمش خنده رو بود... خدا رحمتش کنه قسمت این بود اول پسر بزرگش بمیره جیگرش بسوزه و سه ماه بعد خودش ... زن رنج کشیده ای بود... بعضی ها آفریده میشند که فرع باشند .. خانم باجی یک هوو به دنیا اومد و یک هوو از دنیا رفت..xa0 xa0چهره خنده روش از جلوی چشمهام محو نمی شه... چقدر ی لحظه احساس تنهایی کردم......
ادامه مطلب
ساده ست...ساده اتفاق افتاد...ساده شروع شد و ساده پیش رفت...اما مطمئنم این همه سادگی تا آخر عمرم تاثیرش رو خواهد گذاشت... عجیب نقشه مسیری شد مسیر زندگی م... چشم های م.ق ی قدرت عجیبی دارن...وقتی از پشت توی آینه جلو رو نگاه کردم و چشمهاش رو دیدم که رو به مسیر جلو بود...ی چیزی درونم شکست ، بغض گلویم رو گرفت و چشم هام پر و خالی شدند... شیشه رو کشیدم پایین، هوای تازه می خواستم... فقط می تونم بگم این چشم ها حزن زندگی رو توشون داشتند...حزن زندگی بقول خودش پوچ و پوک... انگار من فقط حسشون کردم...حس اون چش...
ادامه مطلب
احساس کرختی می کنم... حوصله کسی رو ندارم.. حتی کسایی که قبلا واقعا دوست داشتم باهاشون حرف بزنم... این منفعت طلبی و خودخواهی آدم ها ترکیب عجیبی ه همینم باعث می شه که آدم ها رو ابزار ببینند...داستان غمگینی ه وقتی پشت حرف های انسان دوستانه و منطقی قایم هم بشه...وقتی سرمایه بذاری پای ی دوست و بعد حس کنی چقدر اشتباه کردی ، خیلی حس ناخوشایندی ه...حالا یک سال یا ده سال...فرقی نداره... درواقع همین آدم ها م تا ابد قابل تحمل نیستند... این نوع تجارب زننده ست اما بزرگ شدن، هزینه داره... xa0...
ادامه مطلب
بی قرارم... بیش تر اوقات سخت، زندگی می کنم... کاش انعطاف پذیری بیش تری داشتم... نمی دونم فردا چه اتفاقی بیفته...نمی دونم چی پیش میاد... این ابهام ، دچار اضطراب م می کنه... خدایا کنارم باش...تنهام نذار... می ترسم......
ادامه مطلب
با این وضع چطوری می خوام برم دانشگاه این هفته... خدایا به خیر بگذرون... عجالتا از خیر معاینه چشم گذشتم... دراز کشیدم و میخوام جامعه شناسی خودکامگی رو بخونم.کار علی رضا قلی ه ..کار خوبی ه... دلم نسکافه می خواد...اما کی حال داره بره تا آشپزخونه... داستانی شده ها... از خونه همسایه چه بوی غذایی راه افتاد...نوش جونشون ... :)...
ادامه مطلب
به م..خ..ا..ط..ب ؛ سلام... ممنون که حرفتون رو نوشتید...ناراحت نشدم...عصبانی هم نشدم و هیچ خواسته انسانی رو هم نادیده نمی گیرم پس نیازی به قسم دادن نبود :) اما اگر بگم زیاد متوجه حرف ها تون نشدم می پذیرید؟ فقط این رو می دونم که آدم تا به کسی متعهد نشه نمی شه ازش توقع داشت که انتظارات فرد مقابل رو جامه عمل بپوشونه و قدم هایی رو که صلاح میدونه، برنداره...و این درسته برای عاشق سخته و طاقت فرسا اما خب بی راه هم نیست که حافظ گفته راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست ... حالا این که صرف علاقه (ولو دو طرف...
ادامه مطلب
دوست دارم از خونه بزنم بیرون و راه برم... خونه دلم می گیره...اما با کدوم نا...حرکت برام سخت شده... زندانی شدم... صمد بهرنگی درست می گفت، که آدم ها از بتدا میان که برن...xa0 غم انگیز ه اما واقعیت داره... موندنی در کار نیست... بورخس هم درست می گفت ؛ آدم ها خداحافظی را اختراع کردند، چون فکر می کردند بی زوالند......
ادامه مطلب
چقدر بده به اتهام نفهمیدن یک موضوع، توهین شنیدن...و چه بدتر توهم فهیم xa0و عالم بودن... بقول *میشل دومنتنی بزرگترین ابلهان فلاسفه ای بودند که هرگز گمان نمی کردند ابله باشند...راست میگه، اعتماد بیجا به عقل سر منشأ بلاهت و ناتوانی ه...xa0 با دکتر ف صحبت کردم ...صداش محکم و مهربون بود پشت تلفن...تاحالا باهاش کلاس نداشتم ...امیدوارم از اساتید با اسم بزرگ و سواد کوچیک نباشه...هرچند تعریفش xa0رو کم نشنیدم... xa0*این رو تو کتاب تسلی بخشی های فلسفه از آلن دو باتن خوندم، برگردان عرفان ثابتی،نشر ققنوس...
ادامه مطلب
ی لحظه از درد و سر و صدای همسایه رو به رویی ، عصبی شدم و به م تندی کردم... دلم سکوت می خواد... دوست دارم آروم شم... دوست دارم آدم خوبی باشم......
ادامه مطلب
دو سه هفته پیش تصمیم گرفتم کاری رو انجام بدم...می خواستم وصیت نامه بنویسم... فکر نمی کردم انقدر کار سختی باشه...قلم که دست می گیرم برای نوشتن، حرف زدنم یادم می ره ادبیاتم قفل میشه..بنظرم طبیعی ه...چون من با ادبیات و زبان پس از مرگ بیگانه م...نمی تونم بعنوان یک مرده و در مقام یک متوفی بنویسم... واقعا نمی تونم... اونجا بود که فهمیدم حیات توی زبان چقدر مهم ه... خوابم نمی بره...فردا باید هشت سرکار باشم......
ادامه مطلب
نگاه اکثر پسرا نگاه جنسی ه ... نمی شه انکار کرد... هرچند تو ظاهر بروز نمی دن و افاده فضل و علم و روشنفکری و فرهنگ xa0و روابط فرهنگی می کنن.. اتفاقا اون داعیه دار ها بدترن... حالم از این قشر رو به افزایش بهم می خوره... و از خودم بیشتر وقتی به خیال ساده نشستم باهاشون بحث فرهنگی اجتماعی یا علمی کردم.. اینا از یک زن فقط جنسیتش رو میبینن ، حرف مفت ه که به فکر و اندیشه ش توجه دارن یا شیفته خرد شن...واقعا حرف مفت ه... آدمی که راست کردار باشه و همسوی پندار و گفتارش باشه کردارش ، خیلی نادره خیلی... دلم س...
ادامه مطلب
از ی چیزایی واهمه دارم...بیش تر از همه از توی جمع بودن مخصوصا جمع ی که نشناسم... این هفته ، همون زمانی ه که قصد کرده بودم قبل از تولد امسالم اون کار رو انجام بدم...خدا رو.کنارم حس می کنم... امروز ع اول صبح برام کلوچه آورد، آقای ک هم نون و پنیر و گردو گوجه و خیار آورد و گفت هیئتی ه تا بیات نشده بخورید و خوردم...گرسنه م بود... داشتم فکر میکردم که چه خوبه وقتی آدم ها باهم مهربونند، محبتشون دائر مدار سوئ استفاده نباشه...بخاطر قشنگی خود مهر ورزیدن باشه...انسانیت به خرج دادن، نه نفع شخصی... این هفته ف...
ادامه مطلب
خدایا کمکم کن...من که حالم خوب بود چرا یکهو بهم ریختم...اول دلم حالا سمت راست قفسه سینه م... به خیر بگذرون... چقدر خسته ام... دیگه توان سابق رو ندارم...چند سال به سختی درس خوندن داغونم کرده... امروز ی لحظه وسط جاده حس کردم کم آوردم... سردی همیشه تو مغز استخونم ه......
ادامه مطلب
امروز اتفاقاتی برام افتاد که اصلا قصدش رو نداشتم درگیرشون بشم... باورم نمی شه که این بار بر خلاف ناراحتی های همیشگی م و خودخوری های دائمی م خدا من رو تو این مسیر مدیریت کرد...بله، خدا...دست خدا بعد از دو سه سال من رو تو مسیر کارگاه سفال گذاشت تا دست هام دوباره نرمی خاک و گل و آب رو حس کنند... امروز مراسم تجلیل از استاد مهری بود...توی دلم افتاده بود که حتما برم، و رفتم...فکر می کردم مراسم توی سالنی چیزی باشه اما وقتی دیدم چراغ های کارگاه روشن ه و وقتی در رو باز کردم و جلو رفتم و استاد مهری رو که ...
ادامه مطلب