در ستایش زنجموره....

متن مرتبط با «43» در سایت در ستایش زنجموره.... نوشته شده است

543

  • نیلوبلاگ

    زندگی رو باید خواست... یک چیزی در درون یک کشش... فکر میکنم این کشش در من ذاتا کم بوده و رو به افول هم هست... نمی دونم... احساس میکنم دچار آبله مرغان روحی روانی شدم.. +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ساعتxa01:19xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 443

  • نیلوبلاگ

    کل راه رو توی خواب رانندگی کردم... رو به راه نیستم... بدنم خشک شده.خوابم بشدت بهم ریخته.خورد و خراکم هم همینطور... اضطراب دارم از دیشب . دوست دارم زودتر بعداز ظهر شه این طوری راحت ترم... نه بخاطر افطار نه... انگار حضور مستقیم آفتاب بهم اضطراب میده... +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa09:4xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 439

  • نیلوبلاگ

    ی حالی ام... دلم ی طوری ه... از تو تب دارم انگار... کولر روشن کردم اما لرز کردم...خاموشش کنم، گرمم میشه... چم ه... اونقدر داد میزد سرم که از ترس خودم روکشیدم عقب... دیدم پشتم خورد به ی در بسته سفید... اون هم اومد جلوتر...با تمام قوا، داد می کشید... دستش رو برد بالا...از خواب پریدم... عین چی می لرزیدم... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa04:28xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 438

  • نیلوبلاگ

    مادر م مرد... من میدونم چقدر برای نگهداشتنش پول خرج میکرد اما نموند... تمام بدنش از کارافتاده بود. زنی که تمام عمر با بدبختی و کارکردن بچه هاش رو بزرگ کرده بود... ناراحت شدم... روز آخر میگفت تو روزه میگیری براش دعا کن...بی قرار بود... چطوری فردا باهاش رو به رو شم... میدونم که چقدر عاشق مادرش بود... چقدر امشب تاریک ه...این ماه کجاست... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa01:15xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 436

  • نیلوبلاگ

    چه عوالمی داشتم وقتی جوانتر بودم...چقدر با حوصله و سرزنده بودم... همیشه خدا پرانرژی بودم انگار هیچ وقت قرار نیست خسته بشم...حالا اما... امشب خواب موندم و ده دقیقه ای سحری خورم.یک سوم لواش با ی کتلت... این میبندی که از دیجی کالا گرفتم خیلی خوبه.ی ساعت هوشمند که کارکردهای فیریولوژیک ش رو دوست دارم ضرب...

    ادامه مطلب
  • 437

  • نیلوبلاگ

    آب زیاد خوردم و کمی حالم بد شده... چقدر خوابهای عجیبی دیدم عصر... خیلی عجیب... +xa0نوشته شده در xa0شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa04:25&nbsp توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 435

  • نیلوبلاگ

    سردردم به حدی رسید که ناگزیر شدم روزه م رو بشکنم با ی قرص قوی و کمی آب که عین زهر بود انگار... وقتی قرص رفت پایین حالت تهوع شدید گرفتم و تا نوک انگشتهام یخ زد مجبوری کمی غذا خوردم...میگم مجبوری چون گرسنه نبودم...قند خونم افتاده بود و پنج دقیقه ای بهتر شدم... ماه رمضان و روزه داری رو دوست دارم حالت خ...

    ادامه مطلب
  • 433

  • نیلوبلاگ

    ی اضطرابی از دیشب همراهمه... ی بلوای عجیب... انگار قراره اتفاقی بیفته... نمیذاره بخوابم... نمیذاره کتاب بخونم... +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa01:5xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 434

  • نیلوبلاگ

    چه طوفانی شده اون بیرون... همهمه ش می پیچه توی ساختمون توی در... درختها تکون میخورند صداشون میاد... صدای ناله ای میاد نمی دونم از درختهاست یا باد... ماه رمضون که میشه بیخوابی درگیرم میکنه... نشستم رو مبل پاهام روی میزه... حوصله ندارم برم توجام... امروز ز رو دیدم... تغییر چهره داده بود... چقدر شور و هیجان دارند جوونها... +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa02:49xa0 توسطxa0آهوxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 44

  • نیلوبلاگ

    ساده ست...ساده اتفاق افتاد...ساده شروع شد و ساده پیش رفت...اما مطمئنم این همه سادگی تا آخر عمرم تاثیرش رو خواهد گذاشت... عجیب نقشه مسیری شد مسیر زندگی م... چشم های م.ق ی قدرت عجیبی دارن...وقتی از پشت توی آینه جلو رو نگاه کردم و چشمهاش رو دیدم که رو به مسیر جلو بود...ی چیزی درونم شکست ، بغض گلویم رو گرفت و چشم هام پر و خالی شدند... شیشه رو کشیدم پایین، هوای تازه می خواستم... فقط می تونم بگم این چشم ها حزن زندگی رو توشون داشتند...حزن زندگی بقول خودش پوچ و پوک... انگار من فقط حسشون کردم...حس اون چش...

    ادامه مطلب
  • 43

  • نیلوبلاگ

    بی قرارم... بیش تر اوقات سخت، زندگی می کنم... کاش انعطاف پذیری بیش تری داشتم... نمی دونم فردا چه اتفاقی بیفته...نمی دونم چی پیش میاد... این ابهام ، دچار اضطراب م می کنه... خدایا کنارم باش...تنهام نذار... می ترسم......

    ادامه مطلب
  • 34

  • نیلوبلاگ

    با این وضع چطوری می خوام برم دانشگاه این هفته... خدایا به خیر بگذرون... عجالتا از خیر معاینه چشم گذشتم... دراز کشیدم و میخوام جامعه شناسی خودکامگی رو بخونم.کار علی رضا قلی ه ..کار خوبی ه... دلم نسکافه می خواد...اما کی حال داره بره تا آشپزخونه... داستانی شده ها... از خونه همسایه چه بوی غذایی راه افتاد...نوش جونشون ... :)...

    ادامه مطلب