۴۸۶

خرید بک لینک

امکانات وب

سال ۸۵ هم این اندازه محزون بودم...

چه زمستان دردناکی بود...

زمستان ۸۵..

توی اون غروب ...

بابا، مامان، ح ، س ، خ

و من...

هرچی داشته باشی توی ی لحطه ممکنه بر آب شه..

درسی ه که یادگار اون غروب بود...

...

هفته بعدش رفتم کارگاه سفال...

برای اولین بار...نمی رفتم، دیوونه میشدم...

چشمهام چشونه...

پر و خالی میشند چرا...

تمومش کن تمومش کن...

تمومش کن ...

باشه...دارم سعی می کنم...میخوام بخوابم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:45 توسط آهو |
در ستایش زنجموره.......

ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 4:12

صفحه بندی