تشییع جنازه و خاکسپاری رو بخاطر وصل به مسجد وافطار انداخته بودن سه ظهر...
دل خراش بود...
بعد از رفتن مردم من موندم توی اون قبرستون محلی و قدم زدم.
قبرهارو دیدم.چهره ها رو، حشره ها رو و اسم ها رو...
گلستان چراغی محبوبه عزیزلو آرامگاه مادری مهربان آرامگاه نوگل عزیزمان آرامگاه پدری دلسوز...
آفتاب مستقیم توی سرم میزد...
امروز اولین روز روزه داری امسال بود که تشنه و بیقرار شده بودم...
م تو حال خودش نبود.وقتی دیدمش بغلم کرد.هق هق می کرد...توی گوشم آروم گفت
یتیم شدم سها...
ترکها آدمهای محجوبی اند..چقدر محجوبانه سوگواری کردند...
سرم درد می کنه...
ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137