یادم رفته کی قراره عادت بشم...
هیچ چیزی یادم نمیاد...
فقط میدونم روزه بهم فشار میاره...
جواب پیام س رو ندادم...
اگر بیش ازین بهم فشار بیارن خودم بلنددمیشم میرم ببینم چه خبره...
فوقش دوروز مرخصی ه. دیگه..
امروز توی آرایشگاه همکار آرایشگری که داشت صورتم رو بند مینداخت اومد کنارش به حرف زدن...منم طبق معمول چشمهام رو بسته بودم تا مجبور به همصحبتی نباشم...دوتایی حرف میزدن...نمی دونم چرا دستش رو گذاشت روی پیشونی م...دستش خنک بود و انگار ی سطل آب خنک بپاشن روی شعله های آتش ...اون حس رو برام داشت...انقدر که داغم از تو تب دارم...بهم آرامش داد...
بعد دستش رو برداشت برگشتنی میخواستم ازش تشکر کنم اما روم نشد و چیزی نگفتم...
چقدر دلم چایی خواست...
ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173