
امروز خیلی خوشحال شدم...بالاخره بعد از چهار پنج ماه حقوق عقب افتاده اداره سابق رو برام واریز کردند...هرچند کمتر از مقداری ه که باید میریختند اما خب انکار نمی کنم که من از خوشحالی در پوست خودم نگنجیدم...
ادامه مطلب
امروز توی کتابفروشی عنوان یک فیلم نظرم رو جلب کرد.فرش ایرانی...الان که از روی کنجکاوی گذاشتمش مبهوتش شدم...این فیلم شامل چند فیلم کوتاه از کارگردانان بنام ایرانی ه راجع به فرش ایرانی... از مسعود کیمیا...
ادامه مطلب
توی گذر گاه های زندگی که خسته و تکه پاره شده، تکه های خودت رو بر دوش حمل می کنی، همچنان نگاهت به خورشید ه ، محرک تو آسمون و دنیای دور ه داخلش ه...محرک تو سوسو های امید ه که دوست داری با چشمهای ضعیفت ب...
ادامه مطلب
دیشب تا صبح پلک روی هم نگذاشتم...گاهی بیقراری ه عجیبی از تمام گذرگاههای روحم بیرون می زنه...بعد ناامیدانه در پی روزنه ها برمیام...جرعه ای آرامش که سر بکشم و آروم بشم...نیمه شب پرده رو کنار کشیدم و تا...
ادامه مطلب
کتاب ایران و تنهاییش* حاوی مجموعه مقالاتی ست از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن که با رویکرد تاریخی و جامعه شناختی به تحلیل برخی ریشه ها و مشکلات اجتماعی و رفتاری ایرانیان پرداخته.این کتاب بر اساس نظرات و ...
ادامه مطلب
نرفتم پیش مامان و اومدم خونه...رویا پردازی هام راجع به ماهی قزل آلای خوشمزه همگی بر باد رفت...اما الان دراز کشیدم و عکس غذا ها رو دیدم...چقدر بعضی غذاها قشنگند...قیمه توی ظرف های مسی و برنج زعفرون دار...
ادامه مطلب
غروب که رسیدم خونه انقدر از آلودگی هوا سردرد شده بودم که بدون هیچ فکری ، فقط یک نوافن خوردم...فقط همین یادم ه...تا الان...که تو بیهوشی مطلق بودم...کنار کتابها...ساعت رو که دیدم بهت زده شدم...باورم نمی شه پاییز از پیشم رفت و موقع رفتنش توی خواب بودم...دوست داشتم بدرقه ش کنم...مثل هر سال...پاییز...من در هر بستری غیر از تو، غریبم...زودتر برگرد پیشم...رفیق ابدی......
ادامه مطلب
دیروز که پای کهنسال نشسته بودم و تو عوالم خودم بودم تصمیم گرفتم این احساس سبکباری رو تو خودم تقویت کنم.این موضوع برام مهم بود که شاخ و برگ امید توی پس ذهنم پژمرده نشند.اما وقتی دیشب ایمیلی که روزها و ...
ادامه مطلب
برخورد و رفتار بابا همیشه برام آزار دهنده بوده...اون حقی که تو تحکم و تحقیر کردن برای خودش قائل ه توی سالیان ه سال باعث شده تو خودم رنج بکشم...باعث شده نگاهم متفاوت باشه...تفاوتی که مثل خوره بندبند وج...
ادامه مطلب
مامان میگفت ساعت ده شب باید سریالم رو ببینم..با بی میلی کانال آی فیلم رو براش گرفتم.برخلاف توقعم فیلم مامان با یک تیتراژ قشنگ شروع شد...اول جذب موسیقی ش شدم چون داخل اون موسیقی یک حس خاصی بود. خاط...
ادامه مطلب
من می فهمم حرفت چی ه س...اما دیگه طعم خیلی چیزها از یادم رفته ...حتی حداقل چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم...تنها غذا نخوردن...آروم خوابیدن...دور از توهین و ناخن های آدم ها بودن...معمولی بودن...نمی دونم...دیگه دوست ندارم باهات گفتگو کنم س...تو گوشها و سرم صحبت نکن...لطفا......
ادامه مطلب
خبر زلزله رو الان گرفتم...مامان بابا برای امضاها رفته بودند سمت خ و تو خونه ت بودند...xa0نگفتند هنوزxa0 مرکزش کجا بوده و دارم از نگرانی قالب تهی میکنم...مامان که برای نماز بیدار میشدچرا جواب نمی ده...سردرد شدم......
ادامه مطلب
مامان جواب داد بالاخره...میگفت دو و خورده بوده و خیلی شدید بود...ترسیده بود..گفتم نترس مامان چیزی نیست...مرکزش انگار ترک بوده و اون اطراف سراب و ترکمانچایxa0الان دیدم از میانهنگران شدم...هنوز مردم از زل...
ادامه مطلب
ناراحتیم از این مسائل نیست س...تو بهتر از هرکسی من رو میشناسی...می دونی چقدر بی اعتمادم به خوشی به خوشحالی و هیچوقت نتونستم واقعا باور کنم که قراره خوشحال بمونم...چون حتی چیزی رو که هزار بار ممکن ه بش...
ادامه مطلب
چند دقیقه پیش آقای ت تماس گرفت و گفت باید پروژه ای که قرار بود انجام بدم رو ببرم ...xa0خوشحال شدم ...من با چهارده میلیون طلب از اداره اومدم بیرون و دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم از گرفتنش چون سوت و کور...
ادامه مطلب
رعد و برق میزنه و بارون شدت گرفته...آسمون خیلی قرمز بود...چندتا از گلدونهای بالکن رو آوردم داخل ...برگهاشون سرد بودند و می لرزیدند...دلم سوخت براشون...یاد جمله ی شازده کوچولو افتادم که میگفت هرکسی مسئول گل خودش ه..نوازششون کردم تا گرم شند و با یک نایلون هم پوشوندمشون...حالا دیگه حتما خوابیدند......
ادامه مطلب
از دست خودم دلم گرفت...نباید اونطور با مامان حرف میزدم...بهش گفتم مامان چرا انقدر من بیرونم تماس میگیری...نگاهم کرد گفت مگه چی میشه ...گفتم آخه نیازی نیست واقعا...گفت نکنه جلوی دیگران روت نمیشه بگی ما...
ادامه مطلب
دکتر امروز بعد از معاینه ی عذاب آور چشمهام گفت که وضعشون بهتر شده...اما دردش هنوز اذیتم میکنه بخصوص سمت راستی.محلولی که تجویز کرده بود رو دوباره از داروخانه گرفتم اما نتونستم شسشتشو بدم . امشب خیلی خ...
ادامه مطلب
توی محوطه ی محل کار جدیدم یک درخت کاج خیلی خیلی بزرگ زندگی میکنه که با اون شاخه های طنازش واقعا که حرفی برای گفتن نمیذاره...بخصوص صبح های زود و ابری که بال و پرش کمی به مه آغشته میشه متحیرم می کنه......
ادامه مطلب
سحر دختر قشنگی ه...مخصوصا چشم هاش ...حالتی دارن سپیده هم دختر خوبی بود...استرس و غم داشت چشم هاش...رنگ پریده هم بود از خودش راضی نبود... عین من انگار پیچ خورده بود... xa0...
ادامه مطلب